تبلیغات
سدید - برخی دلایل فرار مغزها از زبان پروفسور حسابی
ویژه ها قبلی 1 2 3 بعدی
بانوان ورزشکار المپیک» تبدیل حرام به حلال با دیپلماسی حجاب!

با دیدن برخی صحنه ها از تلویزیون و رسانه ها از تصاویر ورزشکاران ایرانی شوکه می شدم. گاهی اوقات هم مثلا به خاطر دست ندادن امید نوروزی و پارالمپیکی ها با زنان خوشحال. به هرحال افتخارآفرینی ورزشکاران ایرانی در المپیک جای تقدیر و تشکر فراوانی دارد
اما......
تولید ملی» تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی

تولید صفا و مهر و الفت بکنیم
بر ساحت دل عرض ارادت بکنیم
سرمایه ی ما عشق ولایت باشد
با هستی خود ازان حمایت بکنیم
(شاعر: شاهد) ...
دانشگاه اسلامی» دانشگاه اسلامی، مبدا پیشرفت

یك ملت، با اقتدار علمى است كه مى‏ تواند سخن خود را به گوش همه‏ ى افراد دنیا برساند؛ با اقتدار علمى است كه مى‏ تواند سیاست برتر و دست والا را در دنیاى سیاسى حائز شود.در این زمینه كه علم نیاز است، حقیقتاً كشورى كه دستش از علم تهى است، نمی تواند توقع عزت، توقع استقلال و هویت و شخصیت، توقع امنیت و توقع رفاه داشته باشد. طبیعت زندگى بشر و جریان امور زندگى این است. علم، عزت می بخشد.(مقام معظم رهبری)...

برخی دلایل فرار مغزها از زبان پروفسور حسابی

سه شنبه 3 مرداد 1391

دکتر حسابی از فرار مغزهای ایرانی می گوید
رفاه، تکنولوژی، احترام و اطمینان خاطر به پژوهشگر، تفاوت های ایران با خارج است.

یکی از راه های بررسی مساله فرار مغزها و تصمیم گیری برای ادامه تحصیل در خارج و یا ماندن در آن جا و بازنگشتن به کشور خود، درد دل با آن هایی است که قبلا تجربه کرده اند. به خصوص اینکه مشاور ما دکتر حسابی باشد. هم در علم و هم در انسانیت به درجات رفیعی دست یافته باشد. آن چه پیش رو دارید خاطره ای است از دکتر حسابی که به پیشنهاد انیشتین، به دانشگاه شیکاگو رفته بود.

 دکتر حسابیدانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود.
مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.
من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم.
در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند. از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد.
معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.





دسته چک احترام
 نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود.
یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد، که در آن آزمایشگاه به من داده بودند، این میز کشوی کوچکی داشت، از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم، و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد.
دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است.
 فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم، و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است، ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده، و در کشوی میز من جا مانده است، واضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ‌های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.
پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید.آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می‌دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.
توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟
با لبخند بسیار آموزنده یی چنین پاسخ داد: بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می
آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، نیست. این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته یی ساده که متاسفانه ما در
کشورمان، نسبت به آن بی توجه هستیم.


شمش طلای 24 عیار
 یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد، که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار جذابی کنارم آمد، و گفت: آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می‌گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟ من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم، در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم، برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلز های معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می‌آوردم؛ البته این یک آرزوست او به محض شندیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟ گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام، ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیز ممکن است. پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده یی کرد و اشاره کرد که همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم.
پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد، و رفت. من که هنوزباورم نمی شد، فکر
می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم. در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به
آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت، که نوشته بود. امیدوارم این شمش طلا ، به طول 25 سانتی متر، و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما،
بدست دهد. با ناباوری، ولی اشتیاق و امید به آینده یی روشن کارم شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست
آورم.حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده یی شده بود
بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلا خرده شده و تکه تکه را که
هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم.
به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟فوراً پاسخ
دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.
خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیش تری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس،

 یعنی کافیست شما در
یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد، مجموعه آن مراکز در کشور های پیشرفته دارای
احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.

-------
منبع: کتاب استاد عشق، تالیف ایرج حسابی.



» مطالب مرتبط: نقد مستند میراث آلبرتا، مغز فراری،
» کلمات کلیدی: فرار مغزها، خاطره دکتر حسابی، مهاجرت نخبگان، سدید، وبلاگ سدید،
http://rossieholifield.wordpress.com/
شنبه 30 اردیبهشت 1396 04:02 ب.ظ
فرهنگ بی فرهنگی
چهارشنبه 24 آبان 1391 07:36 ق.ظ
خاطرات جالبی بود ولی کو گوش شنوا؟
پاسخ مدیر : ان شاءالله پیدا خواهد شد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
برگزیده ها
پیام فجرهنگامی در شرایط سخت اقتصادی کشور، بحث از حجاب و عفاف و ماهواره و ... می شود و نقدهای فرهنگی در این شرایط مطرح می شود، پاسخ بسیاری از افراد این است که در این شرایط اقتصادی که بسیاری از مردم در تامین نیازهای اولیه درمانده شده اند، از معضلات فرهنگی می گویید؟ .... ...{ادامه}

« آینده از آن امت اسلام است »
                    « امام خامنه ای »

سدید


  • نظرسنجی
  • پیوندها
  • آرشیو
  • آمار
:. ارزیابی شما از قالب سدید؟